عزراييل عليه السلام
و ناگهان چه زود دير می شود ... شايد لحظه ای ديگر وقت رفتن است.آماده پر کشیدنی؟
مرد از زن که به شدت احساس زیبایی میکرد ، پرسید : ببخشید ! شما شارون استون يكي بود يكي نبود توي اين جو قشنگ خفه شو کلاغ سياه پاپتی تِرِکيد بغض کلاغه تِرِکید قلب کلاغه کلاغه مُرد... کلاغ سياه پاپتی ما آدمیم؟ دلم ميخواست کلاغ بودم -پس چرا با سنگ زدش هم رنگشو؟ اگه من کلاغ بودم اشک کلاغ رو هيچ کسی نمی تونه دوا کنه دلم ميخواست کلاغ بودم تا که يه روز، کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه بگذریم..وقت نداریم صبح سحر يه رفتگر کلاغو انداخت لابه لای آشغالا
پی نوشت: -این مطلب هم برای رضایت اونایی که خیلی به خاطر مطلب قبلی جیلیز و ویلیز کردن و پنجه به صورت کشیدن و اینا ... کاش بعضیهامون از معرفی خودمون نمی ترسیدیم..مگه نه؟!! -به نظر من کسی که حتی از بیان اسم و هویت خودش ،از بیان فامیلی و نام خانوادگیش ترس داره در حدی نیست که به فکر حق دیگران یا کپی رایت باشه... -بر خلاف میلم نظرات گمرک دار شدن. -خدایا آخه منم در حدیم که کسی بخواد بهم حسادت کنه؟!! به خودت قسم خنده ام میگیره... همه مون رو به راه راست هدایت کن معبودم آمین مفاخر ملی!!! غافل از اینكه در بحبوحه این درگیریهای داخلی، خارجیها دارند همینطور مفاخر ملی ما را مصادره به مطلوب میكنند. لذا بر آن شدم تا در این برهه حساس كنونی باز هم دست به افشاگری زده و با ارائه اسناد و مداركی خفن گروهی از مفاخر ایرانی را كه متأسفانه از ما به سرقت رفتهاند، معرفی كرده و به آغوش وطن باز گردانم: آلبرت انیشتین این دانشمند بزرگ و فیزیكدان برجسته و دارای نظریات گوناگون، اصالتاً اهل تفرش است و همشهری مرحوم دكتر حسابی. اسناد و مدارك محكم این ادعا نیز نزد جناب آقای مهندس ایرج حسابی موجود است. ایشان حتی عكسهایی دارند كه مرحوم پدر را كنار آلبرت در دوران كودكی در حال بازی الكدولك در كوچه باغهای تفرش نشان میدهد. آرنولد شوارتزینگر این قهرمان بزرگ پرورشاندام اصالتاً آبادانی و بچه لینیك است. در این باره تحقیق میدانی گستردهای انجام شده و همه بچههای آبادان ادعای آبادانی بودن آرنولد را تأیید كردهاند.حتی بعضی مدعی نسبت فامیلی نیز شدند!!! مارتین لوتركینگ این كشیش روشنگر طبق اسناد موجود در دبیرخانه مدرسه علوی اصالتاً اهل تهران و بچه محله سیدنصرالدین است و نام اصلی وی نیز «مارتین حاجفرجدباغ» بوده كه بعدها به «سروش» و سپس به «لوتركینگ» تغییر پیدا كرده است. جورج سوروس این بازرگان و سرمایهدار بزرگ كه با 11 میلیارد دلار سرمایه بیست و نهمین سرمایهدار جهان به حساب میآید و پولهای فراوانی را صرف انقلابهای رنگین در جهان كرده، اصالتاً اهل روستایی بین بهرمان رفسنجان و اردكان یزد است. در این مورد مدركی نداریم اما از بس رو داریم اعلام میكنیم. لویی پاستور مشهورترین پزشك و كاشف جهان در علم پزشكی اصالتاً ایرانی و تهرانی است. چه دلیلی محكمتر از اینكه ایشان میدانی هم در تهران دارند كه هنوز به نام خودشان خوانده میشود. اهالی محل میگویند ایام كودكی و نوجوانی لویی را خوب به خاطر دارند. او بچه كوچه بغل پمپبنزین است. آنه ماری شیمل و هانری كربن ایشان هر دو اهل روستای مشاء در مازندران هستند كه اساساً خاك اسلامشناسپروری دارد. برای توضیح بیشتر رجوع شود به سرگذشت اسلامشناس بزرگ، اسفندیار رحیممشایی. اورسن ولز بزرگترین فیلمساز قرن و خالق «همشهری كین». كلیه اعضای «هیأت اسلامی هنرمندان» معتقدند كه وی اهل روستای بازه شمقدر خراسان و همشهری جواد شمقدری است. یوهان ولفگانگ گوته و یوهان سباستیان باخ تحقیقات میدانی یك محقق به نام جنیفر لوپز نشان میدهد كه «گوته» و «باخ»این دو بزرگمرد عرصه موسیقی اهل روستایی در نزدیكی تاكستان (بین قزوین و زنجان) هستند. ساموئل هانتینگتون همه چیز نشانگر این است كه این متفكر بزرگ و صاحب نظریه «برخورد تمدنها» گرمساری است. برای تحقیقات بیشتر تشریف ببرید كهریزك. مهدی كروبی مهدی كروبی اهل الیگودرز لرستان است. البته هنوز خارجیها ایشان را ندزدیدهاند ولی چون دیدم بعید نیست ایشان به سرقت برود، زودتر اعلام كردم. امشب شب قدر بود مثل این چند سال گذشته بیت رقیه چه بود..خدای من شب جواب از اون بالاییه!!! این همه دست قربون عظمتت دلم لرزید آه خدایم......چه قدر این واژه امشب فرق میکنه با همیشه یه مرور فقط یه مرور چه قدر کثیف بودم...واویلا...واویلا فقط و فقط الهی العفو الهی العفو هفت روز گذشت به قول خودش کارتو کرده تو اون شکم صاحاب مُرده و مثل ابر بهار گریه میکنه.هی میگه جوادی فضله خوردم.اون کتکهایى که سر سه راه سگ چشمه بهت زدم حلال کن.اون نوشابه هایی که ازت مُفت پرى میکردم حلال کن.احمد تا حالا ۲۰ بار غش کرده و یواش یواش داره بیهوشی مصنوعی رو تمرین میکنه. یه شعره که احمد این چند روز داره میخونه ؛ بعضی وقتا زیر لب، بعضی وقتا هم عربده کشون.این شعر رو من به سختى حفظش کردم. حاج طاووس پرنده (بابای جواد خدا بیامرز) گفته اینو تو اعلامیه جواد چاپ کنن: تو گل بودی نه وقت چیدنت بود جوان بودی نه وقت رفتنت بود همه گویند خدایا مرگ حقه حقه ولیکن در جوانی مرگ سخته سخته مرگ بلبل نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است طاووس خان در جواب سوال بعضی از دوستان که پرسیده بودن این بیت آخر رو قبلا به شکل دیگه ای شنیدن فقط سرشو انداخته پایین و گفته نامردا شعرمو کش رفتن!!! امیدواریم احمد هرچه زودتر غم این عزیز از دست رفته را فراموش کند. تصویر متعلق به طاووس خان(پدر جواد پرنده) است: سلام خدمت رفقای گلم بعد از مدتی وقفه از امروز میخوام ادامه سری حکایات داش احمد رو پی بگیرم البته با اصرار بعضی از دوستان برای ادامه این مجموعه بی نظیر بیشتر ترغیب شدم !!! امیدوارم خوشتون بیاد که منم برای ادامه تشویق بشم ========================== جواد پرنده در گذشت اگه این روزا تو گِل مزار رفته باشید اعلامیه ای پشت ویترین بعضی ازمغازه ها ودر و دیوار میبینید که ((جواد پرنده درگذشت)) جواد که یکی از دوستای احمد بود علاوه بر پرنده فروشی خوبم میپررید. راستش زبان آدمی قاصره از برشمارى سجایاى اخلاقى بارز و غیر بارز جوادى،به همین علت به گفتن یک تسلیت بسنده کرده و براى احمد صبر و استقامت مسئلت داریم....راستی علت فوت اون بزرگ مرد هم ترک ناحیه لگن خاصره میباشد !!! به داش احمد تسلیت میگیم ............................................ عکس های منتشر شده از ربابه احمد عصبانی شده مثل سگ....احمد کارتو از رو بسته که بِِره شکم اونی که این عکسارو از ربابه گرفته سفره کنه......احمد وقتی تو مراسم ختم جواد داشت مثل شغال زوزه میکشید و ناله می کرد دید چند نفر دارن هی نگاش میکنن و احمد که بوی سَرَخوری به مشامش رسید بعد از مراسم وایساد و اونا رو مثل سگ زد ولی یکیشون که تونست در بره از دور خبرِ منتشر شدن این عکسا رو به داش احمد داد..وای ی ی ی...احمد از سیبیلاش خون میچکید لجش گرفت و اونایی که در نرفته بودن رو کارت کارتی کرد تا ببینه چه کاسه ای زیر آفتابه است هست؟(این ضرب المثل انحصاراً به نام داش احمد ثبت شده،خواهشاً از کاربرد آن بدون ذکر نام داش احمد جداً خودداری فرمایید.عواقب ناشی از عدم رعایت کپی رایت به عهده شخص مصرف کننده است)احمد این عکسا رو برابر با فیلم زهره میدونه وفعلاً رفته سراغ مصطفی تا مشورت بکنه، غافل از این که مصطفی خودش بد سَرَخوری هست!! هنوز تحقیقات داش احمد ادامه دارد. اگه به خاطر دیدن این عکسا توسط احمد کارت کارتی شدین تقصیر خودتونه و این وبلاگ اعلام می دارد هیچ گونه مسئولیتی در قبال عکس های منتشر شدهٔ ربابه ندارد. یک عمر تو زخم هاى ما را بستى هر روز کشیدی بر سر ما دستی شعبان که به نیمه مى رسد آقا جان ما تازه به یادمان مى افتد تو هستى آقا جان نوکرا و کنیزای بی معرفت خودتو ببخش.ارباب بیا و پرچم سبزت رو روی سر ما بکش ... به خودت قسم ظلم زیاد شده.درسته که گناهکاریم ولی آیا باید تاوان گناهامونو این طوری پس بدیم؟ آقا بیا که حقمون افتاده دست نا اهل..دست باطل...دست کسی که حق ما حقش نیست !!! گل آل یاسین تولدت مبارک اللهم عجل لولیک الفرج
شبیه یک هنرپیشه خارجی
این داستان در سال 1356 نوشته شده است !!!
نیستین؟
زن با عشوه گفت: نه... ولی.
و پیش از آنکه ادامه بدهد ، مرد گفت: بله ، فکر میکردم ، چون...
زن حرفش را برید: ولی همه میگن خیلی شبیهشم . اینطور نیست ؟
مرد قاطع گفت: نه ، همه اشتباه میکنن ، به خاطر اینکه شارون استون زن خوشگلیه ولی
شما متأسفانه اصلاً خوشگل نیستین ، به همین دلیل من فکر کردم که شما نباید شارون
استون باشین .
زن تازه فهمید که رودست خورده ، با عصبانیت فریاد کشید: بی شرف! مگه خودت خواهر و
مادر نداری؟
مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچکدام فکر نمیکنن که شبیه شارون استونن .
زن هنچنان معترض گفت: خب که چی؟
مرد گفت: چون شما فکر میکردین که شبیه شارون استون هستین ، خواستم از اشتباه درتون
بیارم .
زن دوباره عصبی شد: برو ننه تو از اشتباه درآر .
مرد همچنان با خونسردی توضیح داد: عرض کردم که والده من یه همچین تصوری راجع به
خودش نداره . ولی چون شما یه همچین تصوری دارین...
زن فریاد کشید: اصلاً به تو چه که من چه تصوری دارم . و کیفش را برای هجوم به مرد
بلند کرد .
مرد خود را عقب کشید و خواست که به راهش ادامه دهد .
اما زن دست بردار نبود . و سه چهار نفری هم که از سر کنجکاوی جمع شده بودند ، ترجیح
میدادند که دعوا ادامه پیدا کند .
یک نفر به مرد گفت: کجا! صبر کنین تا تکلیف معلوم بشه .
دیگری گفت: از شما بعیده آقا! آدم به این با شخصیتی! و به کت و شلوار مرد اشاره
کرد.
و سومی گفت: این خانم جای دختر شماست. قباحت داره والله.
زن بر سر مرد که از او فاصله میگرفت فریاد کشید: هر چی از دهنت دربیاد، میگی و بعد
مثل گاو سرتو میندازی پایین میری؟
یک نفر پرسید: چی شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان که به دنبال مرد میدوید و سه چهار نفر دیگر را هم به دنبال خود میکشید
گفت:
از مزاحمت هم بدتر . مردیکه کثافت.
***
در کلانتری پیش از آنکه افسر نگهبان پرسشی بکند، زن گفت: جناب سروان! من از دست این
آقا شاکی ام . به من اهانت کرده .
افسر نگهبان ، سرش را به سمت مرد که موهای جوگندمی اش را مرتب میکرد، چرخاند و گفت:
درسته؟
مرد گفت: من فقط به ایشون گفته ام که شما شبیه شارون استون نیستین. اگه این حرف
اهانته، خوب بله، اهانت کرده ام.
افسر نگهبان هاج و واج به زن نگاه میکرد.
زن، روسری اش را عقبتر برد، آنقدر که دو ریشه منحنی مو بتواند مثل پرانتز صورتش را
قاب بگیرد.
افسر نگهبان، نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلاً به ایشون چه مربوط که من شبیه کی هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلاً به شما چه مربوطه که ایشون شبیه کی هستن؟
مرد گفت: شما اِکو این؟
افسر نگهبان گفت: اِکو چیه؟
مرد گفت: منظورم آمپلی فایره که صدا رو تکرار میکنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.
مرد گفت: آخه من دارم تو همین جامعه زندگی میکنم. چطور میتونم نسبت به مسائل اطراف
خودم بیتفاوت باشم. یه پیرزنی رو دیروز دیدم که فکر میکرد سوفیالورنه. آنقدر طول
کشید تا من حالیش کنم که اینطور نیست. آخرش هم فکر کنم نشد. دیروز اتفاقاً کلانتری
سیزده بودیم. پیش سروان منوچهری. بخاطر همچین شکایت مشابهی.
افسر نگهبان که همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودکاری از جیبش درآورد و برگه
های بلند پیش رویش را مرتب کرد: پس این مزاحمت برای خانمها کار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت مواجه بشم. گاهی وقتها هم روزی دو بار. البته فقط
خانمها نیستن. با خیلی از آقایون هم همین مشکل رو دارم. بعضی ها فکر میکنن مارلون
براندوان. بعضی ها فکر میکنن آرنولدن. تازه فقط مسأله مشابهت با هنرپیشه ها نیست...
زن آینه کوچکی از کیفش درآورد و با دستمال کاغذی خورده ریمل های زیر چشمش را پاک
کرد و در حالیکه آینه را در کیفش میگذاشت، گفت: یه مزاحم حرفه ای! خوب شد که به دام
افتادی.
افسر نگهبان گفت: البته با درایت نیروی انتظامی و تعقیب و مراقبت خستگی ناپذیر برو
بچه ها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون میدونیم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چایی نخورده فامیل شدیم.
افسر نگهبان زهر متلک زن را ندیده گرفت و فریاد زد: آشتیانی! چایی بیار.
سربازی در را باز کرد و پاهایش را به هم کوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببین جناب سروان! من مزاحم حرفه ای نیستم. فراری هم نبودم که به دام
افتاده باشم. هر جا که تذکری داده ام، تاوانشم پرداخته ام، کلانتریشم رفته ام. به
هیچ کی هم بدهکار نیستم.
افسر نگهبان به تلخی گفت: بقیه حرفا تو دادگاه.
و کاغذی پیش روی مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنویس .
مرد سریع مشخصاتش را نوشت و کاغذ را برگرداند ، افسر نگهبان کاغذ را به زن داد و
گفت: شما هم مشخصاتتو نو بنویسین.
تا آشتیانی در بزند و اجازه بگیرد و پایش را بکوبد و چایها را روی میز بگذارد ، زن
هم مشخصاتش را نوشت و کاغذ را به افسر نگهبان داد.
افسر نگهبان پس از مروری کوتاه به زن گفت: این شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممکنه شماره موبایل رو هم بدین . شاید لازم بشه.
زن خواست کاغذ را پس بگیرد که افسر نگهبان کاغذ کوچکی را به او داد و گفت: روی همین
هم کفایت میکنه.
مرد گفت: منم لازمه شماره موبایل بدم؟!
افسر نگهبان مکثی کرد و گفت: خب بدین. اشکال نداره.
مرد گفت: آخه من موبایل ندارم.
افسر نگهبان دندانهایش را به هم سایید: پس چرا میپرسی؟
مرد گفت: میخواستم ببینم اشکالی نداره من موبایل ندارم؟ آخه از قوانین بی اطلاعم،
اینه که...
افسر نگهبان گفت: نه، اشکال نداره. و به زن گفت: علت شکایت رو چی بنویسم؟
و به جای زن، مرد جواب داد: بنویسین من به ایشون تهمت زده ام که شبیه شارون استون
نیستین.
و به زن گفت: اگه اهانت دیگه ای به شما کرده ام بگین.
زن گفت: خب این خودش یه جور مزاحمته دیگه.
مرد گفت: ولی شما به من گفتین: بی شرف، کثافت، گاو و حرفهای دیگه که حالا بعد من در
شکایتم مطرح میکنم.
زن جاخورده گفت: خب من اون موقع عصبانی بودم. و به افسر نگهبان گفت: حالا باید چه
کار کرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده که تکمیل شد میفرستموتون دادگاه. اونجا قاضی حکم میده.
مرد پرسید: در مورد اینکه ایشون به شارون استون شباهت داره یا نداره قضاوت میکنن؟!
و با خود ادامه داد: کار قاضی هم واقعاً دشواره ها. اگه بخواد از نزدیک بررسی کنه.
افسر نگهبان گفت: نخیر، در مورد اهانت و ایجاد مزاحمت شما قضاوت میکنن. و به ساعتش
نگاه کرد و گفت: ضمناً حالا دیگه وقت اداری تموم شده . شما امشب اینجا میمونین تا
فردا صبح راهی دادگاه بشین.
مرد به زن گفت: من حالا که بیشتر دقت میکنم، میبینم در قضاوتم اشتباه کرده ام. شما
خیلی هم بی شباهت به شارون استون نیستین.
زن گفت: واقعاً میگین؟!
مرد گفت: واقعاً. اگر این شباهت وجود نداشت چرا من از میون اینهمه هنرپیشه اسم
شارون استون رو آوردم؟!
زن گفت: خیلی ها بهم میگن. آرزو دارم یه بار با شارون استون مواجه بشم ببینم خودش
چی میگه.
مرد گفت: اون هم حتماً به این شباهت اعتراف میکنه.
زن به افسر نگهبان گفت: من میخوام شکایتمو پس بگیرم. واقعاً حوصله دادگاه و درد سر
و این حرفهارو ندارم. این کاغذارو هم پاره کنین بریزین دور.
افسر نگهبان گفت: نمیشه. قانون وظیفه خودشو انجام میده .
زن با تعجب پرسید: وقتی من از شکایتم صرفنظر کنم...
افسر نگهبان گفت: باشه. تکلیف قانون چی میشه؟!
مرد گفت: قانون که شماره موبایل ایشون رو داره.
افسر نگهبان نشنیده گرفت و به زن گفت: مشکله. ولی خودم یه جوری حلش میکنم.
مرد از جا بلند شد که برود. قبل از رفتن رو کرد به افسر نگهبان و گفت: یه سؤالیه که
از اول که آمدیم اینجا تو ذهنم موج میزنه، میشه بپرسم؟
افسر نگهبان در حالیکه کاغذها را پاره میکرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: میخواستم بپرسم شما شبیه شرلوک هلمز نیستین؟!
* ممکن است عده ای اشکالی بگیرند که در سال 1356 هنوز موبایل اختراع نشده بوده.
اشکال وارد است. این بخش بعداً به داستان اضافه شده است.
يه گنبدي بود
که گرد نبود
هرچي كه بود رنگش كبود
خبر از سبز نبود
مُدِ روز سياهي بود
دل سياه
زبون سياه
قصه سياه
-سبز چيه؟
رنگ بدا
-رنگ سيدي چي پس؟
خفه شو ............................. !!!
يه كلاغ دم سياهِ پر سياه
يه مخ كلاغي داشت ،اونم سياه
کلاغه دلش ولي گرفته بود
يه روزي پريد رو يه شاخه درخت
داد زدش: غار و غار
يه آقا سياه پوش گردن كلفت ، داد زدش كه : زهر مار.
تِرِکید
يه قطره اشک
از روی گونه هاش چکيد
قطرهٔ اشک بین پرهای سياه گم شد و رفت
عوضش يه تيکه سنگ از حياط اون خونه اومد
نشست رو سينه کلاغ
تِرِکيد
کلاغ افتاد رو زمين
یکی گفت: اون کلاغه زشتو ببين ..
کلاغه چشاش تار شده بود
همه جا ها رو سياه ميديد عين خودش
زشت و سياه و پاپتى
کسی نفهميد که کلاغ دلش خيلی گرفته بود
آخه شب قبل يه گربه ناز و ملوس و توپولو
رفیقاشو جلوی چشاش دریده بود
کلاغ هم دلی داشت
همدمی داشت
کلاغ هم عاشق بود
اَه ، بازم عشق ...... ؟؟؟
زشت و سياه و خط خطی
واسه خودش کسی بود
حيف کلاغ پاپتی با رنگ زشت و خط خطی...
ما لای دودا گم شديم
تصويرامون خياليه
هرچی که داره مغزمون
شکللکای سئواليه
دل چيه ؟
يک تيکه خون پر از : نرو , پيشم بمون
همون کلاغ پاپتی
زشت و سياه و خط خطی
پر ميزدم تو آسمون
کسی نمی گفت که : بمون
می پريدم رو يه درخت گريه می کردم : غار و غار
پشت سرش يه زهر مار
حداقل اين فحشه که راستکی بود
شایدم سیاسی بود
ولی اون َآقاهه رنگ پیرهنش کلاغی بود
آهان میدونم جوابو....مثل همیشه خفه شو !!!
هيچکسی دلش برای رنگا نمی سوخت
کسی لباس سیاه مرگ سبزا رو نمی دوخت
نه عاشق کسی بودم
نه کسی عاشقم بود
کلاغ تنهايی بودم
گمشده توی شهر دود
حال دلش رو چي ؟! عجب ..مگه حالی واسش ميمونه؟
زخم يه سنگ راستکی، که درد اون بهتره از زخم دروغ آدما
دلم رو با تموم اين نگفته هاش لگد كنه
کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه
کلاغه با دلش پريد تو قصه ها
قصه سبز تو دلا...
دل كه نگو يه تيکه خون پر از : برو پيشم نمون !!!

متأسفانه درگیریهای داخلی بالا گرفته و مدتی است كه اصفهانیها و شیرازیها به جان هم افتادهاند. اساتید دانشگاه اصفهان مدعی شدهاند كه حافظ اصفهانی بوده و اساتید شیرازی هم به شدت واكنش نشان دادهاند.


هفت روز از مرگ جانسوز و فقدان عجیب جواد پرنده میگذره و داش احمد هنوز خون گریه میکند.همون احمدی که مثل سگ زوزه کش تو مراسم ترحیم مُفت پَرى میکرد!صدتا چای و ۷۰-۸۰ تا خرما می خورد و تو جیبشو پُر از حلوا میکرد.الان هفت روزه که هیچی نخورده.

اينم عكسي از اون مرحوم
روح پر فتوحش شاد
اینم از عکسهای ربابه:










